منوي اصلي
- موضوعات
- آرشيو مطالب
- لينکدوني
درباره ما
حکایت و داستان کوتاه موجود در وبلاگ داستان های کوتاه , حکایت کوتاه و داستان کوتاه ,داستانک و ماجراهای کوتاه, ماجرا و ماجراها, حکایت و داستان کوتاه از خیرستان حوضچه معرفت : بسم رب الشهدا 24sms@p30mail.ir @@@@ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @ @@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@ ماجرای امتیازات خانواده شهدا با سخنان فرزند شهید همت , آیت الله مکارم شیرازی در مورد جنایات وحشتناک آل سعود , ماجرای آمریکایی مست در خرمشهر , ماجرای نشستن بر زمین آیت الله طالقانی بجای رو صندلی , سخنان آیت الله خامنه ای درباره شهادت شیخ نمر , حکایت کوتاه حسرت ، حکایت کوتاه خیرات ، حکایت کوتاه فدای پروانه! ، داستان کوتاه میخواهم معجزه بخرم ، فراموش نکنیم از کجا آمده ایم ، حکایت کوتاه جذابیت انسانی ، حکایت کوتاه من کی هستم ، حکایت کوتاه مادر ، حکایت کوتاه سیب قندک ، حکایت کوتاه بیسکوییت سوخته ، حکایت کوتاه عشق ، حکایت کوتاه شوخی کوچولو ، داستان کوتاه ، داستان کوتاه محافظ ،داستان کوتاه محافظ ، داستان کوتاه فقط سه ، داستان کوتاه شما استثنایی هستید ، داستان کوتاه درخشش کاذب ! ، داستان کوتاه دو گدا ، داستان کوتاه فقط برو ! ، ، داستان کوتاه علت خلقت مگس ! ، داستان کوتاه چهار شمع ! ، داستان کوتاه سقراط و رمز موفقیت ، داستان کوتاه کاسه ی چوبی ، داستان کوتاه میخ های روی دیوار ، داستان کوتاه دوست دارم ، داستان کوتاه دو فرشته ، داستان کوتاه شرط عشق ، داستان کوتاه برای اولین بار ، ، حکایت کوتاه من عاشقش هستم ، داستان کوتاه آجر ، داستان کوتاه عمل، همراه علم ، داستان کوتاه شکر گزار باش رفیق ، داستان کوتاه ، داستان کوتاه کیفیت ، آیت الله خزعلی مردی که فرزند راهش را تغییر نداد ، داستان کوتاه ملاقات با خدا ، داستان کوتاه ملاقات با خدا ، حکایت عارفان سرانجام بخل ، حکایت کوتاه خدا پشت پنجره ایستاده ! ، حکایت کوتاه امید ، حکایت کوتاه امید ، ماجرای آمریکایی مست در خرمشهر ، ماجرای نشستن بر زمین آیت الله طالقانی بجای رو صندلی ، نهری که از عسل شیرین تر و از شیر سفید تر ، داستان کوتاه موش و تله ، حکایت دختر فداکار ، حکایت کوتاهی از پاداش آخر سال ، حکایت کوتاه گلف باز ، حکایت کوتاه ساحل و صدف ، حکایت کوتاه عشق و ثروت و موفقیت ، حکایت کوتاه جعبه های سیاه و طلایی ، حکایت کوتاه شیطان ، حکایت کوتاه تکه ای که دوست نداری!؟ ، حکایت کوتاه شقایق ، حکایت کوتاه دو برادر ، دو برادر ، حکایت کوتاه مردی که فریاد میزند ترزا ، حکایت کوتاه فدای پروانه! ، حکایت کوتاه عشـــــــــق بـــــی پــایــان ، حکایت کوتاه فدای پروانه! , حکایت کوتاه نامه ای به خدا ، داستان کوتاه مردی فرزند نداشت و مرد ، داستان کوتاه موش و تله ، داستان کوتاه مردی فرزند نداشت و مرد ، داستان کوتاه خبر بد چگونه برسانیم؟ ، داستان کوتاه پیرمرد ، داستان کوتاه ساعت گمشده کشاورز ، داستان کوتاه پسر دختر ، داستان کوتاه سه پرسش ، داستان کوتاه اشک و شاد ، داستان کوتاه اسب پیر ، حکایت و داستان کوتاه از راه افزایش محبت در خانواده ، حکایت کوتاه مادربزرگ ، حکایت و داستان کوتاه از وظيفه والدین در فصل شروع امتحانات ، حکایت و داستان کوتاه از ویژگی مسئول خانواده ، حکایت و داستان کوتاه از مسئولیت خانواده ، حکایتی کوتاهی از آداب و احکام اعتکاف ، حکایت کوتاهی از مسئولیت مرد در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده , حکایت کوتاهی از راههای حفظ آرامش در خانواده ، حکایت کوتاه برای زائران پیاده حسینی ، حکایت کوتاهی از شام غریبان ، حکایت کوتاهی از آنچه که باید هر روز دید ، حکایت کوتاهی از حافظ شیرازی یا لسان الغيب ، حکایت کوتاهی از ایام سوگواری حسینی ، حکایت کوتاه بايد حرکت کنی، همه چی به حرکت تو وابسته است. ، حکایت کوتاهی از عاشورا ؛ صدای پای کربلا میآید ، روايتی آموزنده از امام جواد (ع) , حکایت کوتاهی از یادی از اهل بهشت زهرا , حکایت کوتاهی از نیاز انسان به دعا , حکایت کوتاهی از امام حسن عسگری (ع) ، حکایت کوتاهی از علاقه به بازیگری , حکایت کوتاهی از سه آتش سوزی , حکایت کوتاهی از سال 95 ، ماجرای از شهادت فاطمه زهرا (س) ، چگونه به کودکانمان کمک کنیم تا خود تکلیفشان انجام بدهند ، داستان عشق به هدف ، تغذیه بچه , ماجرای ماندگاری اثر عطر در زندگی , بهترين موقعيت براي استراحت و تماشاي فيلم و سریال ، بهترین سرگرمی فرزندان , راهکارهایی برای تفریحات کم هزینه ، داستان شهادت امام حسن عسگری ع ، داستان کوتاه بوی بهشت میآید ، نهری که از عسل شیرین تر و از شیر سفید تر ، مجاهدان بدون مرز را بیشتر بشناسید ، ماجرای ازدواج پسر مقام معظم رهبری با دختر دکتر حدادعادل ، نمونه سوال مبانی حکومت اسلامی ارشد ، نمونه سوال کارمندیابی انتخاب و توسعه منابع انسانی ، بسم رب الشهدا ، ماجراهای نماز شهید صیاد شیرازی , شهیدی که قرض تفحص کننده ی خود را داد , ماجراهای شعر بوشهری چقدره , ماجرای چارچار یا سردترین هفته زمستان , پست ویژه مادر ,امتحان ,کد یا مهدی موس برای وبلاگ ,کد یا مهدی موس برای وبلاگ , سلام لطفا بخونیین متاسفانه ... . فیلتر شدن اشتباهی ثامن بلاگ , سرگذشت قوم ثمود , ماجرای اصحاب کهف , ماجرای خلقت انسان , ماجرای حضرت نوع ع ,ماجرای دعای کشتی شکستگان , ماجرای دعای کشتی شکستگان , ماجرای رعایت عدالت , ماجرای امام زین العابدين ع و مرد دلقک ,ماجرای امید بخش ترین آیه قرآن , ماجرای واقعی اتاق سی سی یو , ماجرای گربهای كه زمان مرگ بیماران را پیشبینی میكند , واقعی پیرزن بغضش گرفته , ماجرای شام آخر. نويسنده نمايش , ماجرای واقعی زیبا ,ماجرای واقعی علم و مسیح ,ماجرای واقعی پنی سیلین ,ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا ,ماجرای شیخ صنعان و دختر ترسا ,ماجرای خیرات زیبا ,ماجرای همراز یكدیگر باشیم ,ماجرای جالب امتحان دامادها !! ,ماجرای جالب امتحان دامادها !! ,ماجرای واقعی جواب دندان شکن ,ماجرای واقعی ما ایرانی ها ,ماجرای واقعی آرتور اش ,آموزش داستان نویسی - - الفبای قصه نویسی ,آموزش داستان نویسی - ویژگیهای یك قصه خوب كدامند؟ ,آموزش داستان نویسی - چه موضوعهایی را برای داستان انتخاب كنیم؟ ,آموزش داستان نویسی - ویژگیهای یك نثر خوب داستانی ,سخن کفار بزودی قبر زينب[ع] را هم نبش ميکنيم ,ماجرای عیب کوچولوی یک عروس ,ماجرای سه بی گناه ,ماجرای معامله شوخی بردار نیست ,ماجرای یک مشت شکلات ,ماجرای غریق نجات ,ماجرای تصمیم کبری ,امتحان شکرا ,ماجراي نبش قبر حضرت رقيّه(ع) ,داستان طنز تصمیم کبری ,همسر گمشده , داستان ازدواج ملا نصر الدین ,داستان یه خفت جوراب زنانه ,داستان طنز لالایی , داستان طنز لالایی ,داستان طنز تفاوت زن قدیم و زن جدید ,داستان جالب لحظه های عاشقانه ,داستان کوتاه مادرزن و دامادها ,داستان کوتاه چند میفروشی ,داستان کوتاه اعتراف ,داستان کوتاه چگونه میتوانم مثل تو باشم ,داستان کوتاه چگونه میتوانم مثل تو باشم ,داستان کوتاه پزشک و سه مریض ,داستان کوتاه پزشک و سه مریض ,داستان کوتاه ما چقدر زود باوریم ,داستان کوتاه چند می فروشی ,داستان کوتاه معصومیت کودکانه ,داستان کوتاه معصومیت کودکانه ,داستان کوتاه ذکاوت ابو علی سینا ,داستان کوتاه تصور کن برنده هشتاد شش هزار چهارصد دلار شده اید ,ماجرای تدبیر درست ,ماجرای من اینجا مسافرم ,ماجرای کوتاه جواب دکتر حسابی ,ماجرای کوتاه اوج بخشندگی , داستان کوتاه از گابریل گارسیا مارکز ,داستانی تکان دهنده از امام علی ع ,داستان کوتاه ثروتمند شدن بخاطر نگهداری از پدر ,ماجرای ثروتمند شدن بخاطر نگهداری از پدر ,داستان کوتاهی از ابو مسلم خراسانی ,داستان کوتاه گریه ,ماجرای کوتاه حاضر جوابی های کودکانه ,داستان کوتاه شکل خدایی ,داستان کوتاه بوم خاکستری ,داستان کوتاه طرح واکسن ,داستان کوتاه یک شیشه مشروب ,داستان کوتاه سرباز معلول ,داستان هرگز زود قضاوت نکن ,داستان کوتاه من اینجا مسافرم ,داستان کوتاه فکر اقتصادی ,داستان کوتاه گفتگوی بین بچه شتر و مادرش ,داستان کوتاه ماهیگیری ,داستان کوتاه ماهیگیری ,داستان کوتاه شگرد اقتصادی ملا نصرالدین ,داستان کوتاه قصاب و سگ ,داستان کوتاه خال در ادبیات ,داستان کوتاه مشتری خود را بشناید ,داستان کوتاه شرلوک هلمز ,داستان کوتاه شرلوک هلمز ,داستان کوتاه ابراز عشق ,داستان کوتاه ابراز عشق ,داستان کوتاه کیف پول ,داستان کوتاه پیرزن تنها ,داستان کوتاه مادر ,داستان کوتاه دنیا از آن خیال پرزدازان است , داستان کوتاه بوم خاکستری ,داستان کوتاه قدرت حافظه ,داستان کوتاه ,داستان کوتاه یک گام هرچند کوچک ,داستان طنز آزادی ,داستان کوتاه بیل گیتس در رستوران ,داستان کوتاه استاد اصولا منطق چیست؟ , داستان کوتاه دنیا از ان خیال پردازان است ,داستان کوتاه شرف ,داستان کوتاه رستوران مبتکر ,داستان کوتاه خروس , داستان کوتاه آرزو , ما چقدر زود باوریم , داستان کوتاه دنیا از ان خیال پردازان است ,ماجرای کوتاه دنیا از ان خیال پردازان است ,داستان کوتاه عاشق برنمی گردد , داستان کوتاه عشق چیست؟ , دوستان قدیمی امام خمینی در حرم امام علی گرد هم اند , یک مرجع بزرگ( امام خمینی ره )در خدمت چند نوجوان , دستور پزشک به امام خمینی در مقابل نخوردن دارو , ماجرای این همه مال ننه ات! , سخن امام خمینی به نوه شان که از جبهه برگشته ,شعر امام برای فلاسفه ایرونی ,شعر مرحوم واعظ برای امام خمینی ره , توصیه امام خمینی ره به مراقبت از شعرا , عشق امام خمینی ره به ورزش , عشق امام خمینی به بازو کشتی گیر , ورزش امام خمینی ره , ورود به اتاق امام خمینی ره , ماجرای عطر امام خمینی ره , امام همیشه لبخند داشت , ماجرای جواب علی به امام امروز بوسم تلخ است ,ماجرای جواب امام من هیچی ندارم , ماجرای اختلافات , ناسازگاری , ناسازگاری , چرا سعی می کنیم از اختلاف بپرهیزیم؟ , کاربرد قدرت در حل مناقشات , روش شماره 1: تو می بری، همسرت می بازد , روش شماره 2 حل مشکلات: شما می بازید، همسرتان می برد , روش شماره 3 حل اختلافات: هر دو نفر برنده می شوید,نگاهی مثبت به اختلافات , رفتار امام با کودکان , نامه امام به دانش آموزان سرخ پوست آمریكا ,السلام , داستان مولانا و شمس تبريزي یکی بود ، یکی نبود ,کشف راز گرم شدن حمام شیخبهایی با یک شمع , دولت حوضچه آرامش بسازد , دولت حوضچه آرامش بسازد , تلاش در راه تنقيح قلمرو فلسفه دين , رسالت فلسفه دين , آب كوزه و آب دريا , مشكل بزرگ برخى از ارباب فلسفه دين , نگاهى به فلسفه دين نورمن. ال. كيسلر , كتاب فلسفه دين «جان هيك» ,گستره فلسفه دين اسلام , حكمت چيست؟ معرفت چيست؟ فطرت چيست؟ , معرفت چيست ؟ , فطرت چيست؟ , ماجراهای معرفتشناسی , انگیزهٔ معرفتشناسی , ماجراهای تاملاتی در تعامل علم و قدرت , چه کسانی راه خیر و خوبی را می بندند؟ , بهترین زمان ازدواج , داستان عشق , موضوعی که به پادگان الغدیرناوتیپ13امیرالمومنین(ع)واقع درنزدیکی بندرامام مربوطه , شرح عملیات تفحص پیکر دو شهید , ﻣﺴﺎﻓﺖ ﺑﯿﻦ ﺩﻭ ﻗﺒﺮ ﻣﻄﻬﺮ ﺣﻀﺮﺕ ﺳﯿﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍﻉ ﻭﺑﺮﺍﺩﺭ , در مورد رمان گرترود نوشته هرمان هسه , چطور فیلم دینی بسازیم , آرزوهای کوچک ولی شیرین , سوپرمن , با وجود یوسف،عاقبت همه ختم به خیر است... , سفره ي هفت سين شامل چه چيز هايي مي شود؟ ,ماجرای خروس خان , معلم به بچه ها گفت , سن تمييز , معجزه های دین مبین اسلام انگار باید پس از 14 قرن کشف شوند , ملاعباس چاوشی , سخن پوتین درباره رهبر معظم ما , سلامی به غایت که منتظر آمدنش هستیم جانم فدات ,خدا یاریم کند , آب گرم با معده خالی , یادی ازگذشته براى فريفتگان فرهنگ غرب , نقش سردار
نظرسنجی
| مطالب این وبلاگ چگونه می بینید |
آخرين مطالب
- چادر فروشی حجاب و عفاف زینبیه - ( 1400/11/7 )
- دعای امام حسین (ع) دعای یا رازق طفل صغیر امام حسین در روز عاشورا - ( 1399/12/20 )
- دعای روز غدیر - ( 1399/12/20 )
- دعای معراج - ( 1399/12/20 )
- دعای عهد - ( 1399/12/20 )
- حکایت کوتاه حسرت - ( 1395/9/10 )
- حکایت کوتاه فدای پروانه! - ( 1395/9/9 )
- حکایت کوتاه خیرات - ( 1395/9/9 )
- حکایت دختر فداکار - ( 1395/9/8 )
- داستان کوتاه ملاقات با خدا - ( 1395/9/8 )
- حکایت کوتاه ساحل و صدف - ( 1395/9/7 )
- حکایت کوتاه سیب قندک - ( 1395/9/6 )
- داستان کوتاه دو گدا - ( 1395/9/5 )
- داستان کوتاه شما استثنایی هستید ! - ( 1395/9/4 )
- داستان کوتاه چهار شمع ! - ( 1395/9/3 )
- داستان کوتاه فقط سه کلمه - ( 1395/9/2 )
- حکایت کوتاه گلف باز - ( 1395/8/30 )
- داستان کوتاه دو فرشته - ( 1395/8/29 )
- داستان کوتاه شما می توانید - ( 1395/8/28 )
- داستان کوتاه میخ های روی دیوار - ( 1395/8/15 )
محبوب ترین ها
- حکایت کوتاهی از حافظ شیرازی یا لسان الغيب - ( 1395/1/31 )
- حکایت کوتاهی از امام حسن عسگری (ع) - ( 1395/1/29 )
- داستان کوتاه ساعت گمشده کشاورز - ( 1395/2/7 )
- حکایت کوتاه فدای پروانه! - ( 1395/9/9 )
- بسم رب الشهدا - ( 1395/1/24 )
- داستان کوتاه چهار شمع ! - ( 1395/9/3 )
- سخن کفار بزودی قبر زينب[ع] را هم نبش ميکنيم - ( 1395/1/15 )
- معلم به بچه ها گفت : - ( 1395/1/2 )
- با وجود یوسف،عاقبت همه ختم به خیر است... - ( 1395/1/3 )
- بهترین زمان ازدواج - ( 1395/1/6 )
- سوپرمن! - ( 1395/1/3 )
- داستان کوتاهی از ابو مسلم خراسانی - ( 1395/1/10 )
- ماجرای واقعی اتاق سی سی یو ! - ( 1395/1/15 )
- داستان ازدواج ملا نصر الدین - ( 1395/1/10 )
- ماجرای خروس خان - ( 1395/1/2 )
- حکایت کوتاهی از پاداش آخر سال - ( 1395/2/11 )
- داستان کوتاه دو گدا - ( 1395/9/5 )
- حکایت کوتاه ساحل و صدف - ( 1395/9/7 )
- سن تمييز - ( 1395/1/2 )
- داستان کوتاه فقط سه کلمه - ( 1395/9/2 )
آمار وبلاگ
بازدید امروز : 21554
بازدید دیروز : 253
بازدید کل : 49375
تعداد مطالب : 286
تعداد نظرات : 7
کاربران عضو شده : 6
بازدید دیروز : 253
بازدید کل : 49375
تعداد مطالب : 286
تعداد نظرات : 7
کاربران عضو شده : 6
تاريخ ارسال مطلب : 1400/11/7 - 22:22
https://basalam.com/zainabiya
#چادر_دانشجویی ، چادر
برچسبها : https basalam com zainabiya,چادر,چادر مشکی,دعا,مهر نماز,چادر,چادر اماراتی,چادر جده,چادر لبنانی,چادر بیروتی,چادر ملی کره,چادر ملی حریرالاسود,چادر دانشجوئی مجلسی نگین دار,چادر دانشجویی مجلسی,چادر دانشجویی,چادر دانشجویی مشکی اصل کره
تاريخ ارسال مطلب : 1395/8/28 - 07:15

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
.
.
.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند.
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
.
.
.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
.
.
.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند.
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
.
.
.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/17 - 09:29
برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه الهام بخش,کوتاه و داستان کوتاه,حکایت کوتاه مذهبی,داستان کوتاه مذهبی,داستان کوتاه,داستان های کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,حکایت کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,داستان کوتاه جذاب حوضچه معرفت,داستان زیبا,حکایت کوتاه جذاب,سایت داستان,وبلاگ داستان کوتاه,خیرستان بلال علم و دانش,داستان عاطفی,حکایت و داستان کوتاه عاطفی,حکایت و داستان کوتاه
سالوادوره درجه دار ارتش و محافظ رئيس ستاد ارتش ژنرال مانلو گابريلا بود.دستور اين بود که در طول روز يعني از وقتي که ژنرال به ستاد ارتش مي آمد و تا ساعت سه عصر که به خانه مي رفت سالوادوره حتي لحظه اي از ژنرال گابريلا جدا نشود. در حقيقت بايد مثل سايه همراهش حرکت مي کرد.چند وقتي بود که ترور فرماندهان ارتش شروع شده و جان ژنرال هم در خطر بود.!
آن روز اما از همان اول صبح که سالوادوره جلو ژنرال پا کوبيد و سلام نظامي داد احساس کرد ريگي در کفشش وجود دارد.در طول دو -سه ساعت بعد چند مرتبه سعي کرد با ثابت نگه داشتن انگشتانش ريگ را گوشه کفش گير بيندازد تا پايش را اذيت نکند.
اما اين فرمول هم هر مرتبه فقط چند دقيقه مفيد بود و دوباره ريگ پايش را اذيت مي کرد .
سرانجام نزديک ساعت ?? ظهر که ژنرال مشغول سخنراني براي افسران بود سالوادوره که طبق دستور بايد درست پشت سر گابريلا مي ايستاد از فرصت استفاده کردو خم شد تا ريگ را از کفش خارج کند که ناگهان يک گلوله از بالاي سر خم شده درجه دار گذشت و توي مغز ژنرال نشست.!
براي ژنرال مراسم تدفين خوبي برگزار شد اما هيچ کس نفهميد که آن روز سالوادوره ريگي توي کفش داشت.
آن روز اما از همان اول صبح که سالوادوره جلو ژنرال پا کوبيد و سلام نظامي داد احساس کرد ريگي در کفشش وجود دارد.در طول دو -سه ساعت بعد چند مرتبه سعي کرد با ثابت نگه داشتن انگشتانش ريگ را گوشه کفش گير بيندازد تا پايش را اذيت نکند.
اما اين فرمول هم هر مرتبه فقط چند دقيقه مفيد بود و دوباره ريگ پايش را اذيت مي کرد .
سرانجام نزديک ساعت ?? ظهر که ژنرال مشغول سخنراني براي افسران بود سالوادوره که طبق دستور بايد درست پشت سر گابريلا مي ايستاد از فرصت استفاده کردو خم شد تا ريگ را از کفش خارج کند که ناگهان يک گلوله از بالاي سر خم شده درجه دار گذشت و توي مغز ژنرال نشست.!
براي ژنرال مراسم تدفين خوبي برگزار شد اما هيچ کس نفهميد که آن روز سالوادوره ريگي توي کفش داشت.
برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه الهام بخش,کوتاه و داستان کوتاه,حکایت کوتاه مذهبی,داستان کوتاه مذهبی,داستان کوتاه,داستان های کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,حکایت کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,داستان کوتاه جذاب حوضچه معرفت,داستان زیبا,حکایت کوتاه جذاب,سایت داستان,وبلاگ داستان کوتاه,خیرستان بلال علم و دانش,داستان عاطفی,حکایت و داستان کوتاه عاطفی,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 15:21
برچسبها :
براي تعمير ديگ بخار يک کشتي عظيم بخاري، از يک متخصص دعوت کردند.
وي پس از آنکه به توضيحات مهندس کشتي گوش داد و سوالاتي از او کرد، به قسمت ديگ بخار رفت. نگاهي به لوله هاي پيچ در پيچ کرد و چند دقيقه به صداي ديگ بخار گوش داد و در نهايت، چکش کوچکي را برداشت و با آن ضربه اي به شير قرمز رنگي زد...
ناگهان موتور بخار به طور کامل به کار افتاد و عيب آن برطرف شد و آن متخصص هم در پي کار خود رفت.
روز بعد صاحب کشتي يک صورتحساب هزار دلاري دريافت کرد ، متعجب شد و گفت که اين متخصص بيش از پانزده دقيقه در موتور خانه ي کشتي وقت صرف نکرد، پس اين صورتحساب هزار دلاري براي چيست؟!
آنگاه از او صورت ريز هزينه ها را درخواست کرد و متخصص اين صورتحساب را برايش فرستاد:
بابت ضربه زدن با چکش:0/5 دلار
بابت دانستن محل ضربه:999/5 دلار!!!
نتيجه:
آنچه شما را به نتيجه ي مطلوب مي رساند، الزاماً نه تلاش و فعاليت سخت و طاقت فرساست، بلکه آگاهي و اطلاع از چگونگي انجام دقيق و درست کار هاست.
وي پس از آنکه به توضيحات مهندس کشتي گوش داد و سوالاتي از او کرد، به قسمت ديگ بخار رفت. نگاهي به لوله هاي پيچ در پيچ کرد و چند دقيقه به صداي ديگ بخار گوش داد و در نهايت، چکش کوچکي را برداشت و با آن ضربه اي به شير قرمز رنگي زد...
ناگهان موتور بخار به طور کامل به کار افتاد و عيب آن برطرف شد و آن متخصص هم در پي کار خود رفت.
روز بعد صاحب کشتي يک صورتحساب هزار دلاري دريافت کرد ، متعجب شد و گفت که اين متخصص بيش از پانزده دقيقه در موتور خانه ي کشتي وقت صرف نکرد، پس اين صورتحساب هزار دلاري براي چيست؟!
آنگاه از او صورت ريز هزينه ها را درخواست کرد و متخصص اين صورتحساب را برايش فرستاد:
بابت ضربه زدن با چکش:0/5 دلار
بابت دانستن محل ضربه:999/5 دلار!!!
نتيجه:
آنچه شما را به نتيجه ي مطلوب مي رساند، الزاماً نه تلاش و فعاليت سخت و طاقت فرساست، بلکه آگاهي و اطلاع از چگونگي انجام دقيق و درست کار هاست.
برچسبها :
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 10:00
برچسبها :
پيره زني براي سفيدکاري منزلش، کارگري را استخدام کرد. وقتي کارگر وارد منزل کارگر شد، شوهر پير و نا بيناي او را ديد و دلش براي اين زن و شوهر پير سوخت ؛ اما در مدتي که در آن خانه کار مي کرد متوجه شد که پيرمرد، انساني بسيار شاد و خوش بين است.
او در حين کار،با پير مرد صحبت مي کرد و کم کم با او دوست شد. در اين مدت او به معلوليت جسمي پيرمرد اشاره اي نکرد. پس از پايان سفيدکاري، وقتي کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پيرزن متوجه شد هزينه اي که در آن نوشته شده خيلي کمتر از مبلغي است که قبلا توافق کرده بودند...
پيرزن از کارگر پرسيد: شما چرا اين همه تخفيف به ما مي دهيد؟
کارگر جواب داد: من وقتي با شوهر شما صحبت مي کردم خيلي خوشحال مي شدم و از نحوه ي بر خورد او با زندگي، متوجه شدم که کار و زندگي من، آنقدر هم که فکر مي کردم سخت و بد نيست! به همين خاطر به شما تخفيف دادم تا از او تشکر کنم.
پيرزن از تحسين پيرمرد و بزرگواري کارگر منقلب شد و اشک از چشمانش جاري شد،زيرا او مي ديد که کارگر فقط يک دست دارد.
براي آنچه که داريد شکر گزار باشيد،
تا چيزي هاي خوب ديگري به سويتان جذب شود.
او در حين کار،با پير مرد صحبت مي کرد و کم کم با او دوست شد. در اين مدت او به معلوليت جسمي پيرمرد اشاره اي نکرد. پس از پايان سفيدکاري، وقتي کارگر صورت حساب را به همسر او داد، پيرزن متوجه شد هزينه اي که در آن نوشته شده خيلي کمتر از مبلغي است که قبلا توافق کرده بودند...
پيرزن از کارگر پرسيد: شما چرا اين همه تخفيف به ما مي دهيد؟
کارگر جواب داد: من وقتي با شوهر شما صحبت مي کردم خيلي خوشحال مي شدم و از نحوه ي بر خورد او با زندگي، متوجه شدم که کار و زندگي من، آنقدر هم که فکر مي کردم سخت و بد نيست! به همين خاطر به شما تخفيف دادم تا از او تشکر کنم.
پيرزن از تحسين پيرمرد و بزرگواري کارگر منقلب شد و اشک از چشمانش جاري شد،زيرا او مي ديد که کارگر فقط يک دست دارد.
براي آنچه که داريد شکر گزار باشيد،
تا چيزي هاي خوب ديگري به سويتان جذب شود.
برچسبها :
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/14 - 08:45
برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه جذاب حوضچه معرفت,حکایت کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,داستان های کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,داستان کوتاه,داستان کوتاه مذهبی,حکایت کوتاه مذهبی,کوتاه و داستان کوتاه,حکایت کوتاه از الهام بخش,داستان کوتاه الهام بخش,حکایت و داستان کوتاه
درباره ي کيفيت محصولات و استانداردهاي کيفيت در ژاپن بسيار شنيده ايم . اين داستان هم که در مورد شرکت کامپيوتري " اي.بي.ام" اتفاق افتاده ، در نوع خود شنيدني است :
چند سال پيش ، شرکت آي.بي.ام تصميم گرفت که توليد يکي از قطعات کامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد . در مشخصات توليد محصول نوشته بود :
"سه قطعه ي معيوب در هر هزار قطع? توليدي قابل قبول است . "
هنگامي که قطعات توليد شدند و براي آي.بي.ام فرستاده شدند ، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون:
"مفتخريم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحويل ميدهيم. براي آن سه قطع? معيوبي که هم خواسته بوديد ، خط توليد جداگانه اي درست کرديم و آنها را هم ساختيم! اميدواريم اين کار رضايت شما را فراهم سازد."
چند سال پيش ، شرکت آي.بي.ام تصميم گرفت که توليد يکي از قطعات کامپيوترهايش را به ژاپني ها بسپارد . در مشخصات توليد محصول نوشته بود :
"سه قطعه ي معيوب در هر هزار قطع? توليدي قابل قبول است . "
هنگامي که قطعات توليد شدند و براي آي.بي.ام فرستاده شدند ، نامه اي همراه آنها بود با اين مضمون:
"مفتخريم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحويل ميدهيم. براي آن سه قطع? معيوبي که هم خواسته بوديد ، خط توليد جداگانه اي درست کرديم و آنها را هم ساختيم! اميدواريم اين کار رضايت شما را فراهم سازد."
برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه جذاب حوضچه معرفت,حکایت کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,داستان های کوتاه جالب و جذاب و زیبا و دلربا دکتر حسابی,داستان کوتاه,داستان کوتاه مذهبی,حکایت کوتاه مذهبی,کوتاه و داستان کوتاه,حکایت کوتاه از الهام بخش,داستان کوتاه الهام بخش,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/11 - 22:49

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,داستان کوتاه الهام بخش,حکایت کوتاه الهام بخش,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
موشي در خانه ي مزرعه دار تله ي موش ديد!
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
آنها گفتند :
مشکل تو به ربطي ندارد!
ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيذ...
از مرغ برايش سوپ درست کردند!
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند!
نهايتا زن تلف شد.
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند ودر اين مدت...
موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد و
به مشکلي که به ديگران ربطي نداشت فکر مي کرد.
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
آنها گفتند :
مشکل تو به ربطي ندارد!
ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيذ...
از مرغ برايش سوپ درست کردند!
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند!
نهايتا زن تلف شد.
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند ودر اين مدت...
موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد و
به مشکلي که به ديگران ربطي نداشت فکر مي کرد.

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,داستان کوتاه الهام بخش,حکایت کوتاه الهام بخش,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/8 - 09:01

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
مرد ثروتمند بدون فرزندي بود که به پايان زندگياش رسيده بود،کاغذ و قلمي برداشت تا وصيتنامه خود را بنويسد:
(تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم نه براي برادر زادهام هرگز به خياط هيچ براي فقيران)
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاري کند.پس تکليف آن همه ثروت چه ميشد؟؟؟
برادر زاده او تصميم گرفت..آن را اينگونه تغيير دهد:
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه! براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران.»
خواهر او که موافق نبود آن را اينگونه نقطهگذاري کرد :
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم. نه براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران.»
خياط مخصوصش هم يک کپي از وصيت نامه را پيدا کرد وآن را به روش خودش نقطهگذاري کرد:
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادرزادهام؟ هرگز. به خياط. هيچ براي فقيران.»
پس از شنيدن اين ماجرا فقيران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادر زادهام؟ هرگز. به خياط؟ هيچ. براي فقيران.»
نکته اخلاقي:
به واقع زندگي نيز اين چنين است:
او نسخهاي از هستي و زندگي به ما ميدهد که درآن هيچ نقطه و ويرگولي نيست و ما بايد به روش خودمان آن را نقطه گذاري کنيم.
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاريها دست ماست
(تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم نه براي برادر زادهام هرگز به خياط هيچ براي فقيران)
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاري کند.پس تکليف آن همه ثروت چه ميشد؟؟؟
برادر زاده او تصميم گرفت..آن را اينگونه تغيير دهد:
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه! براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران.»
خواهر او که موافق نبود آن را اينگونه نقطهگذاري کرد :
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم. نه براي برادر زادهام. هرگز به خياط. هيچ براي فقيران.»
خياط مخصوصش هم يک کپي از وصيت نامه را پيدا کرد وآن را به روش خودش نقطهگذاري کرد:
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادرزادهام؟ هرگز. به خياط. هيچ براي فقيران.»
پس از شنيدن اين ماجرا فقيران شهر جمع شدند تا نظر خود را اعلام کنند:
«تمام اموالم را براي خواهرم ميگذارم؟ نه. براي برادر زادهام؟ هرگز. به خياط؟ هيچ. براي فقيران.»
نکته اخلاقي:
به واقع زندگي نيز اين چنين است:
او نسخهاي از هستي و زندگي به ما ميدهد که درآن هيچ نقطه و ويرگولي نيست و ما بايد به روش خودمان آن را نقطه گذاري کنيم.
اززمان تولد تا مرگ تمام نقطه گذاريها دست ماست

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/8 - 09:01

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
موشي در خانه ي مزرعه دار تله ي موش ديد!
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
آنها گفتند :
مشکل تو به ربطي ندارد!
ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيذ...
از مرغ برايش سوپ درست کردند!
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند!
نهايتا زن تلف شد.
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند ودر اين مدت...
موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد و
به مشکلي که به ديگران ربطي نداشت فکر مي کرد.
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.
آنها گفتند :
مشکل تو به ربطي ندارد!
ماري در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزيذ...
از مرغ برايش سوپ درست کردند!
گوسفند را براي عيادت کنندگان سر بريدند!
نهايتا زن تلف شد.
گاو را براي مراسم ترحيم کشتند ودر اين مدت...
موش از سوراخ ديوار نگاه مي کرد و
به مشکلي که به ديگران ربطي نداشت فکر مي کرد.

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 08:21
"آرت بو خوالد" طنز پرداز معروف امريکايي در تاييد اين نکته که خبرهاي بد را نبايد يکباره گفت، داستان زير را آورده است...
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بيچاره! پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان.
- پرخوري؟ مگر چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از کجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان.
- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زيادي مردند.
- براي چه اين قدر کار کردند؟
- براي اينکه آب بياورند قربان!
- گفتي آب؟ آب براي چه؟
- براي اينکه آتش را خاموش کنند قربان.
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزي چه بود؟
- فکر مي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان!
- گفتي شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت در اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
"آرت بو خوالد" طنز پرداز معروف امريکايي در تاييد اين نکته که خبرهاي بد را نبايد يکباره گفت، داستان زير را آورده است...
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سرکشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
- جرج از خانه چه خبر؟
- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
- سگ بيچاره! پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
- پرخوري قربان.
- پرخوري؟ مگر چه غذايي به او داديد که تا اين اندازه دوست داشت؟
- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
- اين همه گوشت اسب از کجا آورديد؟
- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان.
- چه گفتي؟ همه آنها مردند؟
- بله قربان. همه آنها از کار زيادي مردند.
- براي چه اين قدر کار کردند؟
- براي اينکه آب بياورند قربان!
- گفتي آب؟ آب براي چه؟
- براي اينکه آتش را خاموش کنند قربان.
- کدام آتش را؟
- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.
- پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزي چه بود؟
- فکر مي کنم که شعله شمع باعث اين کار شد قربان!
- گفتي شمع؟ کدام شمع؟
- شمع هايي که براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
- مادرم هم مرد؟
- بله قربان. زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.
- کدام حادثه؟
- حادثه مرگ پدرتان قربان!
- پدرم هم مرد؟
- بله قربان. مرد بيچاره همين که آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
- کدام خبر را؟
- خبرهاي بدي قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يک سنت در اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت کردم قربان. خواستم خبرها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!
برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 08:09

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود.. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند, و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر
پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند, و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :
پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 08:04

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
روزي کشاورزي متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
ساعتي معمولي امّا با خاطره اي از گذشته و ارزشي عاطفي بود.
بعد از آن که در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهي کودکان که در بيرون انبار مشغول بازي بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسي آن را پيدا کند جايزه اي دريافت نمايد.
کودکان به محض اين که موضوع جايزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامي کپّه هاي علف و يونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پيدا نشد.
کودکان از انبار بيرون رفتند و درست موقعي که کشاورز از ادام? جستجو نوميد شده بود، پسرکي نزد او آمد و از وي خواست به او فرصتي ديگر بدهد.
کشاورز نگاهي به او انداخت و با خود انديشيد، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکي صادق به نظر ميرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهايي به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکي کودک در حالي که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بيرون آمد.
کشاورز از طرفي شادمان شد و از طرف ديگر متحيّر گشت که چگونه کاميابي از آنِ اين کودک شد.
پس پرسيد، "چطور موفّق شدي در حالي که بقيه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زيادي نکردم؛ روي زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداي تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را يافتم."
ذهن وقتي که در آرامش باشد بهتر از ذهني که پر از مشغله است فکر ميکند.
ساعتي معمولي امّا با خاطره اي از گذشته و ارزشي عاطفي بود.
بعد از آن که در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهي کودکان که در بيرون انبار مشغول بازي بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسي آن را پيدا کند جايزه اي دريافت نمايد.
کودکان به محض اين که موضوع جايزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامي کپّه هاي علف و يونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پيدا نشد.
کودکان از انبار بيرون رفتند و درست موقعي که کشاورز از ادام? جستجو نوميد شده بود، پسرکي نزد او آمد و از وي خواست به او فرصتي ديگر بدهد.
کشاورز نگاهي به او انداخت و با خود انديشيد، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکي صادق به نظر ميرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهايي به درون انبار فرستاد.
بعد از اندکي کودک در حالي که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بيرون آمد.
کشاورز از طرفي شادمان شد و از طرف ديگر متحيّر گشت که چگونه کاميابي از آنِ اين کودک شد.
پس پرسيد، "چطور موفّق شدي در حالي که بقيه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زيادي نکردم؛ روي زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صداي تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را يافتم."
ذهن وقتي که در آرامش باشد بهتر از ذهني که پر از مشغله است فکر ميکند.

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 08:01


برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
پسر جواني در کتابخانه از دختري پرسيد: مزاحم نيستم کنار دست شما بنشينم؟
دختر جوان با صداي بلند گفت:
«نمي خواهم يک شب را با شما بگذرانم»
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند.
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار ميزش به او گفت:
«من روانشناسي پژوهش مي کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزي فکر ميکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»
پسر با صداي خيلي بلند گفت:
«200 دلار براي يک شب!!؟ خيلي زياد است!!!»
وتمام آناني که در کتابخانه بودند به دختر نگاهي غير عادي کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:
« من حقوق ميخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم»
دختر جوان با صداي بلند گفت:
«نمي خواهم يک شب را با شما بگذرانم»
تمام دانشجويان در کتابخانه به پسر که بسيار خجالت زده شده بود نگاه کردند.
پس از چند دقيقه دختر به سمت آن پسررفت و در کنار ميزش به او گفت:
«من روانشناسي پژوهش مي کنم و ميدانم مرد ها به چه چيزي فکر ميکنند،گمان کنم شمارا خجالت زده کردم درست است؟»
پسر با صداي خيلي بلند گفت:
«200 دلار براي يک شب!!؟ خيلي زياد است!!!»
وتمام آناني که در کتابخانه بودند به دختر نگاهي غير عادي کردند، پسر به گوش دختر زمزمه کرد:
« من حقوق ميخوانم و ميدانم چطور شخص بيگناهي را گناهکار جلوه بدهم»


برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 07:54

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
در يونان باستان سقراط به دليل خرد و درايت فراوانش مورد ستايش بود.
روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد : " لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي.
" مرد پرسيد : سه پرسش؟
سقراط گفت : بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟
مرد جواب داد :" نه،فقط در موردش شنيده ام .
"سقراط گفت : "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم،" پرسش خوبي" آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟
" مردپاسخ داد :" نه، برعکس…"
سقراط ادامه داد :" پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"
مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد :" و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"
مرد پاسخ داد :" نه ، واقعا…"
سقراط نتيجه گيري کرد :" اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!
روزي فيلسوف بزرگي که از آشنايان سقراط بود،با هيجان نزد او آمد و گفت : سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟
سقراط پاسخ داد : " لحظه اي صبر کن.قبل از اينکه به من چيزي بگويي از تومي خواهم آزمون کوچکي را که نامش سه پرسش است پاسخ دهي.
" مرد پرسيد : سه پرسش؟
سقراط گفت : بله درست است. قبل از اينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه را که قصد گفتنش را داري امتحان کنيم.
اولين پرسش حقيقت است. کاملا مطمئني که آنچه را که مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟
مرد جواب داد :" نه،فقط در موردش شنيده ام .
"سقراط گفت : "بسيار خوب، پس واقعا نميداني که خبردرست است يا نادرست. حالا بيا پرسش دوم را بگويم،" پرسش خوبي" آنچه را که در موردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟
" مردپاسخ داد :" نه، برعکس…"
سقراط ادامه داد :" پس مي خواهي خبري بد در مورد شاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"
مردکمي دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد :" و اما پرسش سوم سودمند بودن است. آن چه را که مي خواهي در مورد شاگردم به من بگويي برايم سودمند است؟"
مرد پاسخ داد :" نه ، واقعا…"
سقراط نتيجه گيري کرد :" اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است و نه حتي سودمند است پس چرا اصلا آن رابه من مي گويي؟!!

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 07:24


برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
مرد ثروتمندي همراه هشت پسر و دخترش و نوه هايش در يک باغ زندگي مي کرد و با اينکه همه چيز داشت نگران فرزندان و نوه هايش بود که بخاطر ثروت او هيچ کدام کار نمي کردند و زحمت نمي کشيدند.
يک روز مرد ثروتمند فکري به سرش زد و ......
فردا صبح هر کدام از پسرها و دخترها و عروسها و دامادها و نوه ها که مي خواستند از وسط جاده باغ بگذرند چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد که راه عبور و مرور آنها را سخت کرده بود اما آنها که نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد آنها را نگاه مي کند بدون اينکه به خودشان زحمت بدهند كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضاي خانواده بردارند از كنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.
خورشيد داشت كم كم غروب مي كرد و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت ناراحت شده بود كه ناگهان متوجه شد پير مرد خدمتكار در حالي كه لوازم زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد لوازمش را پايين گذاشت و به هر سختي بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و......كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد پيرمرد باغبان داخل كيسه را نگاه كرد تا صاحبش را پيدا كند كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه نوشته شده بود :
هر سد و مانعي كه سر راهتان باشد مي تواند مسير زندگيتان را تغيير بدهد به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راهتان برداريد!
پيرمرد باغبان خوشحال بود اما پيرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت.
يک روز مرد ثروتمند فکري به سرش زد و ......
فردا صبح هر کدام از پسرها و دخترها و عروسها و دامادها و نوه ها که مي خواستند از وسط جاده باغ بگذرند چشمشان به تخته سنگ بزرگي افتاد که راه عبور و مرور آنها را سخت کرده بود اما آنها که نمي دانستند مرد ثروتمند از پنجره اتاقش دارد آنها را نگاه مي کند بدون اينکه به خودشان زحمت بدهند كه لااقل سنگ را از سر راه بقيه اعضاي خانواده بردارند از كنار تخته سنگ گذشتند و رفتند.
خورشيد داشت كم كم غروب مي كرد و مرد ثروتمند از ديدن آن صحنه ها سخت ناراحت شده بود كه ناگهان متوجه شد پير مرد خدمتكار در حالي كه لوازم زيادي در دست داشت همين كه به تخته سنگ رسيد لوازمش را پايين گذاشت و به هر سختي بود تخته سنگ را برداشت و آن را از سر راه دور كرد و......كه در همان لحظه چشمش به يك كيسه پر از صد دلاري افتاد پيرمرد باغبان داخل كيسه را نگاه كرد تا صاحبش را پيدا كند كه يادداشتي را وسط بسته هاي صد دلاري ديد كه نوشته شده بود :
هر سد و مانعي كه سر راهتان باشد مي تواند مسير زندگيتان را تغيير بدهد به شرط آنكه سعي كنيد آن مانع را از سر راهتان برداريد!
پيرمرد باغبان خوشحال بود اما پيرمرد ثروتمند به حال فرزندانش اشك مي ريخت.


برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
تاريخ ارسال مطلب : 1395/2/7 - 07:18

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه
کشاورزي جوان يک اسب پير داشت يک روز هنگام برگشتن به خانه چون مراقبش نبود داخل چاهي بدون آب افتاد.
کشاورز جوان هر چه سعي کرد نتوانست اسب را از چاه در آورد از طرفي دلش هم به حال اسب پير ميسوخت که آن طور درد بکشد پس براي اينکه اسب زجر نکشد فکري به ذهنش رسيد با بيلي که در دست داشت خاکهاي اطراف چاه را داخل چاه ريخت به اين نيت که اسبش زير خاکها مدفون شود و بميرد.!
اما اسب پير هر بار که خاک روي بدنش مي ريخت با دمش و تکان دادن بدنش خاکها را پايين مي ريخت و در عين حال خاکها را روي هم کپه ميکرد و چند سانتي متر بالاتر مي آمد.
اين کار همچنان ادامه پيدا کرد .کشاورز جوان خاک ميريخت و اسب پير خاکها را زير پايش جمع ميکردو....
تا بالاخره ارتفاع خاک به لبه چاه رسيد و اسب پير در حالي که يک کوزه پر از سکه طلا را به دندان گرفته بود از چاه خارج شد و کشاورز جوان تبديل به مردي ثروتمند شد.
کشاورز جوان هر چه سعي کرد نتوانست اسب را از چاه در آورد از طرفي دلش هم به حال اسب پير ميسوخت که آن طور درد بکشد پس براي اينکه اسب زجر نکشد فکري به ذهنش رسيد با بيلي که در دست داشت خاکهاي اطراف چاه را داخل چاه ريخت به اين نيت که اسبش زير خاکها مدفون شود و بميرد.!
اما اسب پير هر بار که خاک روي بدنش مي ريخت با دمش و تکان دادن بدنش خاکها را پايين مي ريخت و در عين حال خاکها را روي هم کپه ميکرد و چند سانتي متر بالاتر مي آمد.
اين کار همچنان ادامه پيدا کرد .کشاورز جوان خاک ميريخت و اسب پير خاکها را زير پايش جمع ميکردو....
تا بالاخره ارتفاع خاک به لبه چاه رسيد و اسب پير در حالي که يک کوزه پر از سکه طلا را به دندان گرفته بود از چاه خارج شد و کشاورز جوان تبديل به مردي ثروتمند شد.

برچسبها : حکایت و داستان کوتاه,خیرستان علم و دانش,حوضچه معرفت,داستان کوتاه,حکایت کوتاه,حکایت کوتاه و داستان کوتاه,حکایت و داستان کوتاه

